میخوای کمکم کنی؟ شاید هم توی شلوارم دنبال ِ چیزی میگردی ! قطرات ِ عرقی رو که از روی پشم های سینه ات آویزون شده رو حس میکنم ، بوی حریصی میده .
به مرد بودنت می نازی ؟ تصویر توی ذهنت رو دارم می بینم ، مطمئنی که زن ها همیشه زیر خوابت هستن...
- ببخشید آقای رئیس ، فکر کنم زیر نافتون ، آره همونجا ، زیر شلوار، یک جوش گنده زد، همین الان، چه بادی کرده !
.
.
.
.
نه آقای رئیس ، من نمیخوام اینجا استخدام بشم ...راستی ببخشید ، من تا حالا ندیده بودم رئیس یک شرکت،یک آخوند باشه!!!
آن مرد آمد
آن زن آمد
دارا آمد
سارا آمد
آن مرد با نان آمد
آن زن با گل آمد
دارا با قلم آمد
سارا با انار آمد
...
آن نامرد آمد
ان نامرد با تقلب آمد
آن نامردان آمدند
آن نامردان با تفنگ آمدند
آن نامرد فرمان داد
" آتش "
نان ِ مرد خونین شد
گل ِ زن پرپر شد
قلم ِ دارا شکست
انار ِ سارا له شد
...
نامرد ، حاکم ماند
خدایا !
چرا هنوز خوابیده ای ؟
مگر صدای ما را هر شب ، از پشت بامهایمان نمی شنوی ؟
خدایا !
شاید پیر شده ای ! شاید گوشهایت سمعک می خواهند ؟!
زود باش ! سمعک را بزن
من و هم خشم هایم ، امشب آویزان بر دار ِ حلاج ، چشم انتظار ِ معجزه ای رسولانی ، از روی پشت بامها صدایت خواهیم زد
حواست باشد ، وحشیمان نکن !
الله اکبر
الله اکبر ...
آی پرنده
برای حرمت پرواز
اگر می توانی
آسمانت را هم عوض کن...
(گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند
والا پیامبر " محمد" )
از نوک ِ پستانهایت تا لبانت،فاصله ی شهوت انگیز ِ گردن است که میخواهم مدام،این مسیر ِ پر رگ و داغ را بالا و پایین کنم.
اندام شیری رنگت،داغ تر از روزهای ِ تابستانی.
این نور که بر پنجره ام تابیده،نور ِ روز نیست،سرانگشتان ِ توست که چون مشعلهای منظمی چشمانم را روشن کرده،آنگاه که دستانت را بر روی گونه ام میکشی.
خاتون !
در بامدادان،دست و رو نشُسته هم بوی گل میدهی.دهانت بوی نعنای تازه میدهد.
وقتی که میروی بسترم بوی نم ِ باران میدهد از رطوبت اندام مخملینت.
رنگت همیشه برایم تازه خواهد ماند . بی پناه نمانی خاتون.
ملحفه های خونی جمع شد.
دستمالهای گوله شده / بوی داروی ویتامین میده ، لعنتی !
یک نخ سیگار / یک لیوان چای پر رنگ / لنگها هوا جلوی تلویزیون
اه ! کنترلش هم که باتری نداره ، تخمی !
چه حالی میده این کون گشادی
دیگه خود ارضایی ها فینیش / از این به بعد توی حموم فقط به نظافت میرسم
خدا پدر ِ این دختر همسایه رو بیامرزه که عاشقم شد !
باد ِ زمستانی
برگهای ِ پاییزی را زُدود...
افسوس !
کسی در کوچه ی ِ ما عید نداشت...
سال ِ جدید را فقط به آنهایی تبریک میگویم که فقر و گرسنگی ِ دو سوم از هموطنانشان برایشان اهمیتی ندارد
و فقط به فکر پز ِ شب ِ عیدشان هستند. عید بر بی غیرتان مبارک !!
هیچ یادت هست ،آن غروب ِ خلوت ِ پاییز ؟
باران بر چشمانمان می کوبید ، ولی ما همچنان ، خیره به هم بودیم.روحمان با هم عشق بازی میکرد، و من ، انعکاس ِ گرمای ِ دستانت را از درون ِ جیبهایت احساس میکردم.
چقدر سبز بودی آنروزها / آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
هیچ یادت هست ؟ مهتاب ، در درون ِ ما موج می انداخت ، و من، حجم ِ آتشین ِ بازوانت را از دور ، دور تا دور ِ اندامم احساس می کردم.
چقدر گرم بودی آنروزها / آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
هیچ یادت هست ؟ من ، خیسی ِ زبانت را از دور ، بر روی ِ لبهایم احساس میکردم.تو میخندیدی ، و من. راستی آخرین باری که برای ِ هم خندیدیم کی بود ، بعد از آن غروب ِ خلوت ِ پاییز ؟
چقدر می خندیدی آن روزها /کاش دوباره باران ببارد، شاید من هم دوباره بخندم مثل ِ آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
هیچ یادت هست ؟ آن کلبه ی درون ِ جنگل را ؟ شراب بود و آتش و باران.تو در گوشم ، از آینده می گفتی.
چقدر مست بودی آنروزها / آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
من مردانگیت را از دور ، در درون خود احساس می کردم.
چقدر مرد بودی آنروزها / آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
هیچ یادت هست ؟ تو برایم از آسمان می گفتی ، و من ، حس ِ پرواز را در درونم احساس می کردم.تو از دریا می گفتی ، و من ، دلم را تا وسعت ِ آبیها می بردم.تو از عشق می گفتی ، و من برایت می مردم.
چقدر حرف داشتی برایم آنروزها / آن غروب ِ خلوت ِ پاییز!
... سالهاست که غروبهای ِ خلوت ِ پاییز،در خیابان، عابرین از کنارم رد می شوند و سلامم می گویند و من در میان ِ آن صداها، به دنبال ِ سلامی آشنا می گردم تا دوباره مرا از شوق ِ کودکانه ای لبریز کند تا باز هم لبانم خندیدن را احساس کند.
افسوس ! تو دیگر یادت نمیآید آن غروب ِ خلوت ِ پاییز...!
مرسی از همه.
آنقدر آواز کردم تا از ترانه خالی شدم و آفتاب می دمید و من تکه های ِ یاد رفته را با موزیک و زمزمه می مالاندم و می پوشاندم.
صبح قبل از آنکه فریاد بزند ، شب ، تصنیف شد/ گفت ، خواند ، حس ِ بودن را تصویر کرد تا من ترانه شوم ، پُر شوم ، خالی شوم ، و شب ، این آموزگار ِ بی استاد ، عشق آموخت ، حس آموخت ،آبی آموخت ، و سبز شد و باز شد.
و من مثل ِ صبح ، همه ی عمر ،دیر رسیدم/ در کودکی ، جوان شدم و در جوانی پیر و سر در نقاب ِ خاک فرو کردم/و مردن ، آن حس ِ گمشده ایست در کوچه پس کوچه های ِ شبهای ِ تنهایی.
و وقتی که انگشتانت ، بوی ِ یاس ِ بنفش ِ پشت ِ دیوار را حس میکند و می خندی که انگشت را چه به حس و یاس را چه به پشت ِ دیوار پنهانیدن / که اگر ستاره هم شوی باز شب تاریک است و تاریک.../ که تو هم تمام ِ عمرت دیر خواهد شد.
این تماشای ِ رقص است و هراس از ندیدن ِ یاس و نداشتن باورها در بزرگ شدن و با احساسی ِ انگشت! در از راه رسیدن ِ خزه ها و جلبکها ، یاسها را خود به پشت ِ دیوار فرستادی و فراموش کردی / که امروز ناگزیری از یادآوری ِ فراموشی ، که نه دیگر یاسی هست و نه دیواری و نه انگشتانی پر احساس ، برای ِ لمس ِ عاطفه های ِ از چشم بیرون شده/ و از بَس که جان ِ جانان ندیده ای ، مرده ای ، گم شده ای ، نه در پس ِ دیوار، که آن مختص ِ حسهای ِ زیبای ِ فراموش شده است برای ِ یاسها و آبی ها.
کسی می گفت : " در رودخانه نمیتوان دو بار شنا کرد " / که زمان خطیست سریع السیر و بیرحمانه در گذر./ ثانیه ، شب ِ شرابیست که مستی اش نفهمیدن ِ عمر است وهدر رفتن ِ نفس، که نتیجه اش میشود دست ِ خسته و پای ِ خسته و چشم ِ کم سو که تصویریست متفاوت از یک کودک ِ جوان شده با یک جوان ِ پیر به دنیا آمده از خاطرات ِ دور.
وآنقدر آواز کرد که عشق ، آتشی شد در جانش ، و نبودن ِ یار و عطر و گل ِ محمدی ، و سفره ای شد برای ِ نان ندیده ها که خوردند و خوردند و شاکر نشدند و آنقدر از دیگران حسرت و شک دزدیدن که سیر شدند و شدند پر از نفرت.
و تو که پر از عشقی و آن حسهای ِ لایق ِ بوسیدنت/ " بوسیدن با لبهای ِ محمدی...."!